زنامت ای وطن دل مهربان باد ××××× به باغت بلبلان آواز خوان باد
 

روستای پهنایی با ۵۵۰  خانوار جمعیت  در استان خراسان جنوبی و از توابع شهرستان قاینات  می باشد و......                  

لطفا برای مطالعه خلاصه اي از ويژگيهاي جغرافيايي و طبيعي ومردم شناسي و...  روستاي پهنايي به ادامه مطلب بروید.                                                 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد ۱۳۹۰ساعت ۱۳:۴۸ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 

پادشاه ترکیه و ایران

پادشاه ترکیه در زمانهای خیلی دور هیئتی را به ایران و به دربار شاه ایران فرستاده و توسط این هیئت سه مسئله از پادشاه ایران پرسید و گفت اگر به این سه مسئله پاسخ گفتی من 7 سال خراج لشکر ایران را می دهم و اگر به این سه سوال پاسخ نگفتی باید 7 سال خراج لشکر مرا بدهی. اما سوالها:

1-در آسمان چند ستاره است؟

2-وسط دنیا کجاست؟

3-اسبی در ایران شیهه کشیده قاطری در ترکستان آبستن شده؟

ضمناً برای پاسخ به این مسائل ده روز مهلت داری. پادشاه ایران از وزیر دررخواست کمک کرد و وزیر پس از پرس و جو آدرس ملایی را پیدا کرد که در یکی از محلات پایتخت بچه ملّا می کرد .وزیر به آدرس مراجعه کرده و مکتب خانه آخوند را پیدا کرد و داخل منزل شد و دید درست است و صحنه ای جالب دید به این صورت که آخوند گزی در دست دارد و داخل اتاق بچه ها عوض نشستن روی زمین هر کدام در گوشه ای از اتاق توی طاق نشسته اند در همین زمان شالی گندم خیس در وسط اتاق به چشم می خورد. و در دست دیگر آخوند دسلیکی پشم و دوکی وجود دارد و گاهی گندم ها را شور داده و گاهی دوک را چرخانده و صدا می زند "هی" . وزیر دلیل این کارها و چیزها و صدای شیخ را از او پرسید. آخوند گفت دلیل کارهای من این است، بچه ها را از هم جدا کردیم تا فضولی نکنند، گندمها را شور می دهم که مال کسی است و مزدی بگیرم، دوک می ریسم برای مزد گرفتن و "هی" کردن من نیز برای جفت حیوانی است که در همین حوالی برنج آسیاب می کنند و با "هی" گفتن من حرکت می کنند و غروب از این کارها مزدی می گیرم.و از وزیر پرسید تو کی هستی؟ وزیر خود را معرفی کرده و گفت من وزیر دربارم و شاه مرا فرستاده تا به حضورش بیایی که کار مهمی با تو دارد. آخوند گفت شاه چه کاری می تواند با پیرمردی علیل مثل من داشته باشد وزیر گفت قضیه سوالاتی است که پادشاه ترکستان از شاه ایران کرده و شاه دنبال جواب سوالات خود است. آخوند گفت می آیم لطف کرده خَرَم را از درون اتاق بیرون آورده و پالان کنید تا سوار شده با شما به قصر بیایم. خَر آماده شده آخوند سوار بر خر به طرف قصر پادشاه حرکت کرد. جلوی قصر که رسیدند گفتند پیاده شو که به حضور شاه برویم آخوند گفت پیاده نمی شوم من همراه خر باید به حضور شاه بیایم او را از خر به زور پیاده کردند همانجا نشست و گفت بدون الاغم وارد قصر نمی شوم . به شاه خبر دادند آخوند بدون خر نمی آید .شاه گفت خر او را نیز بلند کرده و از پله ها بالا بیاورید اشکالی ندارد.وسط قصر که رسید روی قالی ها و فرشها میخ خرش را به زمین کوبید و گفت حالا مسئله هایتان را بپرسید . سه مسئله شاه ترکستان را به آخوند گفتند. آخوند گفت وسط دنیا همین جایی است که میخ خرم را فرو کردم اگر شک دارید به چهار طرف قدم کنید تا معلوم شود هیئت ترک که در جلسه حاضر بودند گفتند که می تواند این کار را بکند در نتیجه حرف آخوند را قبول کردند. مسئله دوم راجع به تعداد ستارگان آسمان ،آخوند گفت به تعداد موهای خرم در آسمان ستاره موجود است اگر شک دارید شمارش کنید .هیئت ترک بالاجبار پذیرفت. اما مسئله سوم را باید در خاک ترکستان جواب بدهم . قرار شد هیئتی از ایران نیز با هیئت ترک آخوند را تا ترکیه همراهی کنند . آخوند هنگام حرکت از هیئت ترک قول گرفت تا مرز ترک هر چه هیئت ترک خواست ایرانی ها آماده کنند و بعد از ورود به مرز ترکیه هر چه آخوند خواست هیئت ترک آماده کنند. هیئت ترک قبول کرده و حرکت کردند در مسیر حرکت هرچه هیئت ترک تقاضا می کرد معمولاً از نوع طعام و غذا در انواع مختلف بود که ایرانی ها تهیه می کردند تا به مرز ترکیه رسیدند و نمی دانستند آخوند چه خوابی برایشان دیده است به محض ورود به خاک ترکیه اولین دستور آخوند صادر شد که شب اول گفت باید 5 سگ شب دوم 10 و شب سوم ... تا شبی که به قصر شاه ترکستان رسیدند گفت که باید 100 سگ بکشید. هیئت ترک رو به پادشاه خود کرده گفتند این پیرمرد کشور ما را بی سگ کرد. دلیل کارش را از او بپرسید، شاه ترک به آخوند گفت دلیل این کار تو چیست؟ آخوند گفت من در جوانی چوپان بودم شبی گرگ به گله ام زد و من داد و بیداد کرده و به قول معروف (قیغ) کشیدم تمام سگهای عالم به کمکم آمدند الّا سگهای ترکستان و من چون از سگهای سرزمین شما ناراحتم باید نسل آنها را منقرض کنم. همه افراد قصر ترکستان بلند بلند خندیدند و گفتند دروغی به این شاخداری ممکن نیست . آخوند که منتظر همین لحظه بود گفت حالا آمدید سر حساب چگونه می تواند اسبی در ایران شیهه بکشد ،قاطری در ترکستان آبستن شود. مگر صدای من از صدای اسب کمتر است که از ایران به گوش سگهای ترکیه برسد. پس حرف شما هم دروغ است پادشاه ترکیه دید مُشتش واشد و شکست را پذیرفت و هفت سال خراج لشکر ایران را تأمین کرد.

  نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت ۱۳:۱۶ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 

دنباله اوسونه چلمرد

...او را راهنمایی کرده و گفتن لانه سیمرغ بالای درختی در دامنه کوه است و اهالی آنجا گفتند که ما از سیمرغ می ترسیم و از این جلوتر نمی آییم اگر کاری داشتی برگرد کمکت می کنیم اهالی روستا برگشتند و چلمرد خود را به درختی رساند که لانه سیمرغ بالای آن بود و سیمرغ جوجه هایی در لانه داشت. چلمرد در سایه درخت دراز کشید تا سیمرغ بیاید در حال استراحت بود که دید صداهایی می آید و سر و صدای بچه های سیمرغ بلند است ،بلند شد و دید مار بزرگی از درخت بالا می رود و قصد خوردن جوجه های سیمرغ را دارد زود با شمشیر مار را به دو نیم کرده و نصف آن را درون لانه سیمرغ گذاشت تا جوجه هایش بخورند و نیمه دیگر را کناری انداخت و دوباره دراز کشید . سیمرغ از دور آمد و تا آدمیزاد را کنار لانه خود دید تخته سنگی بزرگ به چنگال گرفت تا با آن آدمیزاد را بکشد. جوجه های سیمرغ چون دیدند مادر شان قصد کشتن آدمیزاد را دارد با خود گفتند این نامردیست که او به ما کمک کرد و حالا مادرمان او را بکشد. پس شروع به داد زدن کردند و با صدای بلند می گفتند: مامان دوست،مامان دوست.سیمرغ با خود گفت حتماخبری شده که جوجه ها سروصدا می کنند اول بروم و از جوجه ها خبری بگیرم بعد می توانم آن مزاحم را بکشم لذا سنگ را زمین گذاشته و به لانه آمد و علت سروصدای جوجه هایش را جویا شد. جوجه ها مار را نشان مادر داده و داستان را برای او گفتند و از مادر خواستند به تلافی کار آدمیزاد خدمتی به او کرده و از زیر دین او بیرون آید .سیمرغ پایین آمده و گفت ای آدمیزاد چه مطلبی داری که به اینجا پناه آورده ای ای آدمیزاد. به خاطر لطفی که در حق جوجه های من کردی هر آرزویی داشته باشی برآورده می کنم چلمرد گفت از شهرم دور افتاده ام اگر امکان دارد مرا به سرزمین مادریم برگردان. سیمرغ از شهرش سوال کرد و چون جواب شنید گفت بسیار دور است ولی باید لطف تو را پاسخ دهم. ای آدمیزاد برو لاشه ای گوشت و مشکی آب بیاور و هر کدام را بر یک بالم ببند چون سفر طولانیست.چلمرد آنها را آماده کرد و بر بالهای سیمرغ بست. سیمرغ گفت بر پشت من سوار شو هر موقع گفتم شراب به من آب و هر موقع گفتم کباب به من تکه ای گوشت بده. چلمرد سوار بر سیمرغ شده حرکت کردند و با هر بار شراب و کباب گفتن سیمرغ به او آب و گوشت می داد تا جایی که گوشت او تمام شد و وقتی سیمرغ طلب کباب کرد چلمرد ناگزیر با شمشیر تکه ای گوشت از پای خود کند و به دهان سیمرغ گذاشت سیمرغ چون مزه گشت آدمیزاد را فهمید آن را نخورده و زیر زبانش گذاشت کم کم سرزمین چلمرد نمایان می شد و او بعد از چند لحظه به شهر خود رسید.سیمرغ فرود آمده و چلمرد پا روی زمین گذاشت. سیمرغ به چلمرد گفت کمی راه برود اما چلمرد گفت بعد از رفتن شما من خواهم رفت چون نمی خواست به خاطر زخم پایش جلوی سیمرغ لنگ بزند ولی سیمرغ اصرار کرد و چون چلمرد چند قدمی برداشت و متوجه لنگیدن او شد گوشت را از دهانش درآورده و در جای زخم گذاشت و با آب دهانش روی آن زد زخم کاملا خوب شد بعد دو تار مو به او داد و گفت ای آدمیزاد این دو تار مو را بگیر و هر وقت مشکلی داشتی این مو را روی آتش دود کن بلافاصله اسب زردی با لباسی زرد اینجا حاضر می شود و این موی دیگر بعد از دود شدن اسبی قرمز با لباسی قرمز و شمشیری بر زین اینجا آماده خواهد شد پس هر وقت دچار مشکلی شدی از آنها استفاده کن.بعد از این سیمرغ و چلمرد از هم خداحافظی کردند و چلمرد به صورت فردی ناشناس وارد شهر شد و برای امرار معاش شاگرد یک زرگر شد بعد از چند روز زرگر گفت می دانی چه خبر است امروز پسر بزرگ پادشاه می خواهد داماد شود بیا با هم به عروسی برویم. چلمرد گفت بی خیال عروسی بیا کاری بکنیم و پولی در بیاریم من که حال و حوصله عروسی ندارم اربابش گفت پس تو باش و کار کن و من به عروسی می روم. بعد از اینکه ارباب از مغازه بیرون رفت او نیز زود در مغازه را بست و رفت و یک موی سیمرغ را دود کرد و اسب زرد آماده و تجهیز شده حاضر شد چلمرد لباس زرد را پوشیده و سوار براسب شد در حالی که داماد را برای بردن به حمام به میدان شهر می بردند او دور جمعیت چرخی زد و ناگهان شمشیری بر گردن داماد که همان برادر بزرگش بود زد و گردنش را برید و با پشت شمشیر نیز ضربه آرامی به پس گردن ارباب صاحب مغازه اش زد و زود به مغازه بازگشت و شروع به کار کرد. بعد از چندد لحظه اربابش آمد چلمرد پرسید پسر پادشاه داماد شد؟ ارباب گفت چه دامادی شخصی زرد پوش آمد و گردن داماد را زد و ضربه ای هم به من زد که هنوز گردنم درد می کند چلمرد گفت نوش جانت نگفتم کار کن ما را به عروسی پسر پادشاه چه کار! چند روزی گذشت و پرسه و عزاداری آنها که تمام شد قرار گذاشتند که عروس را به پسر وسطی پادشاه بدهند و برای دومین بار ساز و برگ عروسی آماده شد دوباره ارباب در روز عروسی هوس عروسی کرد و باز هم چلمرد بهانه آورد و ارباب تنهایی به عروسی رفت. بعد از رفتن ارباب چلمرد موی دیگر را دود کرده اسب و لباس قرمز حاضر شدند چلمرد لباس را پوشیده و درست مثل نوبت اول برادر وسطی خود را کشت و باز هم با پشت شمشیر ضربه ای به پس گردن ارباب خود زد و فرار کرد. بعد از چند لحظه ای ارباب آمد و ناراحت گفت چه مصیبتی! این چه بلایی است که امشب نیز سوار قرمز پوشی آمد و پسر دوم پادشاه را هم کشت و ضربه خطرناکی به من زد و فرار کرد. بعد از این قضایا ولوله ای در بین مردم افتاد که چه کسی با پادشاه دشمن است و در شهر ما آشوب به پا کرده است. عروس چون این اوضاع را دید واقعیت را به شاه گفت و گفت که این قاتل کسی نیست جز چلمرد که برای تلافی نامردی برادرانش آمده است و شما باید او را پیدا کنید شاه دستور داد تا او را پیدا کردند و به قصر آوردند وقتی او آمد همه دیدند که او خود چلمرد است و شاه دستور داد که شهر را آذین بستند و چلمرد داماد آن عروس شد و تاج پادشاهی و تمام ثروت پادشاه هم به چلمرد رسید و آن دو سالها در کنار هم زندگی خوشی داشتند.

  نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۱۳:۱۹ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 

چهل مرد(نيم كينك)

يك پادشاهی بود و سه پسر داشت يك درخت سيب داخل حياط آنها وجود داشت كه هر شب نا شناسی می آمد و سيبهای آن را باز می كرد. كم كم سيب های درخت به سه عدد رسيد ، قرار گذاشتند هر شب يكی از پسران سيب خود را نگه دارد. شب اول نوبت پسر بزرگ بود، پسر خواب ماند و سيب او دزديده شد. شب دوم پسر وسطی نگهبان بود باز هم داستان شب اول تكرار شده ، سيب او نيز به سرقت رفت. حالا شب سوم است و قرار است فرزند كوچك كه از بد حادثه كوچك و چهل مرد است نگهبان سيب خود شود و برای اينكه شب خواب سراغش نيايد انگشت دست خود را بريد و روی آن سير و نمك ريخت نزديك سپيده صبح ديد دستی از آسمان آمد تا سيب او را از درخت بكند. شمشيری به آن دست زد و دست كَنده شد، صبح كه اهالی منزل بيدار شدند ديدند سيب او بر درخت باقی است با اينكه او را به خاطر هيكل و جثه كوچك او هميشه مسخره می كردند حتی پادشاه به او در نگهداری از درخت اميدی نداشت. صبح برادران اثر خون را دنبال كردند و ديدند اثر خون تا زير سنگی ادامه دارد. اول برادر بزرگ امتحان كرد و نتوانست سنگ را تكان دهد. برادر وسطی نيز قادر به تكان دادن سنگ نشد. چهل مرد به راحتی سنگ را كنار انداخت و ديدند كه سر چاهی باز شد. برادر بزرگ گفت مرا با طناب به پايين بفرستيد تا ببينم چه خبر است همين كه دو متری پايين رفت داد و بيداد او شروع شد كه سوختم ،سوختم! او را بالا كشيدند.برادر دومی گفت تو مرد نيستی مرا بفرستيد پايين تا ببينم چه خبر است. همان طور كه برادر اولی دادش درآمده بود برادر دومی نيز به جزع و فزع افتاد و او را بالا كشيدند حالا نوبت چل مرد است، او گفت مرا بفرستيد پايين و اصلاً به سر وصدا و داد و بيداد من توجه نكنيد و مرا پايين بفرستيد. او هی داد و فرياد زد كه سوختم ولی كو گوش شنوا ، او را پايين فرستادند تا به ته چاه رسيد. در ته چاه ديد خانه بزرگی است كه ديوی بزرگ سرش بر روی زانوی دختری خوشكل گذاشته است و حالا متوجه شد دستی كه قطع كرده ،دست همين ديو است كه هنوز از آن خون جاری است. دختر كه بعد از مدتها چشمش به آدميزاد افتاده بود گفت تو اينجا چكار می كنی؟ فرار كن كه اگر ديو بيدار شود تو را خواهد كشت. چل مرد گفت من بايد او را بكُشم. دختر گفت حالا كه قصد كشتنش را داری آن سنگ داخل طاقچه شيشه عمر اوست اگر خواستی بر او پيروز شوی بايد آن را بشكنی. چل مرد گفت در خواب او را نمی كُشم بايد او را بيدار كرده بعد با بجنگم . چل مرد شمشيری بر پای ديو زد صدای ديو بلند شد،دختر مگس را بزن. دختر گفت مگس نيست عجل برّان است. دومرتبه نيز اين كار تكرار شد و ديو بيدار نشد. ديو گوشه چشمی باز كرد و ديد به به چيزی كه تو آسمان دنبالش می گشته جلوی چشمش است پس از جا پريد و او راگرفت دختر ديد ديگر اين مرد نمی تواند خود را خلاص كند پس خودش بلند شده ،شيشه عمر ديو را بر زمين انداخته و شكست و ديو شكست خورد. حالا تازه متوجه شد كه چه گنجی توی اين چاه مخفی است و چه طلا و جواهری ديو اينجا انبار كرده است، داد زد تا برادرانش طناب را پايين فرستاده و زر سيم را بالا بكشند. نوبت به بالا كشيدن دختر و چل مردشد. دختر گفت اول تو بالا شو كه اگر من اول بالا روم آنها به تو خيانت می كنند ولی چل مرد قبول نكرد. دختر از جنس پريزاد بود و همه چيز را می دانست گفت اگر ته چاه گرفتار شدی روز سه شنبه دو قوچ می آيند و اينجا دعوا می كنند يكی سياه است و يكی سقيد. با چشم بسته خود را به طرف آنها پرتاب كن اگر روی قوچ سفيد افتادی نجات پيدا می كنی و اگر روی قوچ سياه افتادی كه از اين هم گرفتارتر خواهی شد. بعد از اين گفتگو دختر را به طناب بسته و بالا فرستاد. چون دختر به بالای چاه رسيد هر كدام از برادران خواستار او بودند تا مال آنها شود. برادران با هم مشورت كردند و گفتند اگر به شهر رويم چل مرد خود را مالك همه اين ثروت خواهد دانست ،بيا ما با هم دعوا نكنيم و او را از سر راه برداريم طناب را پايين دادند چل مرد خود را به طناب بست و او را بالا كشيدند همين كه به نزديكی های سر چاه رسيد و ديدند چل مرد است طناب را پاره كرده او را به ته چاه انداختند و سنگهای زيادی هم به چاه ريختند و به خيال خود او را كشتند. ولی او نمرده بود و به ياد حرف دختر منتظر روز سه شنبه بود. روز سه شنبه طبق گفته دختر دو قوچ سياه و سفيد آمدند و شروع به جنگ كردند او هم چشمها را بسته خود را به طرف آنها پرت كرد و از بد حادثه روی قوچ سياه فرود آمد و به قعر زمين افتاد. اما آنطرف داستان برادران ثروتها را به شهر برده و وقتی پدر از حال برادر كوچك سؤال كرد آنها منكر برادر شده ،گفتند او اصلاً با ما نيامده كه حالا برگردد. چل مرد حالا چشمهايش را باز كرد ديد در يك برهوت لم يزرع است كه از دور حدودات دهی به چشم می خورد، به هوای ده حركت كرده تا به ده رسيد. وقتی به آنجا رسيد ديد تعداد زيادی آدم آنجا هستند كه دختری را آرايش كرده و با سبدی غذا او را به طرفی می برند و همه عوض اينكه خوشحال باشند ،ناراحتند و گريه و شيون می كنند. از يكی از اهالی پرسيد اينها از كجا می آيند و به كجا می روند آن فرد گفت مگر تو اهل اينجا نيستی و خبر نداری؟ چل مرد گفت نه. او گفت درون كاريز ما يك اژدهای دوازده سر وجود دارد كه هر روز ما اين مراسم را انجام می دهيم و او دختر و غذاها را می خورد تا خودش را تكان دهد و آب بيايد و اهالی روستا آب برای خوردن بردارند و بعد می خسبد و آب تا روز بعد بند می آيد. چل مرد گفت من امروز می خواهم عوض دختر خودم را خوراك اژدها كنم همه خوشحال شدند . او نشست و همه غذاهای روی سينی را خورد و چون چند شبانه روز چيزی نخورده بود و آماده رفتن به كاريز شد و در ضمن رفتن با سنگی شمشير خود را تيز كرد و رفت وقتی اژدها او را ديد گفت چه عجب هر شب ماده ای غذا من می شود، چه شده امشب نری برای من فرستاده اند و سرش را بالا آورد كه او را بخورد .چل مرد شمشير كشيد و اين سر را از بدن اژدها جدا كرد ،اژدها گفت يكی را زدی با يازده سر ديگر چه می كنی؟ پشت سر هم زد و هر يازده سر ديگر را هم از بدن اژدها جدا كرده و جنازه بی جان اژدها را از دهانه كاريز بيرون كشيد و كناری انداخت. اهالی روستا بسيار خوشحال شدند برای او جشن با شكوهی گرفتند و پيشنهاد دادند كه پادشاه سرزمين آنها شود ولی او قبول نكرد و گفت فقط دنبال جوانمردی هستم كه مرا به شهر و ولايت خودم برگرداند. مرد كهنسال از وسط جمع پرسيد شهر شما كجاست؟ گفت شهر من اَرَمچه. مرد گفت از اينجا تا شهر شما هزار منزل راه است و رفتن كاری غير ممكن است. يكی ديگر از اهالی گفت اگر بتوانی خود را به منزل سيمرغ برسانی شايد از او كاری ساخته باشد. چل مرد گفت لانه سيمرغ كجاست؟ ...........ادامه دارد.

  نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۱۲:۵۸ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 

اوسونه(پهلوان حسن)

يَگ نفرَ بُ كه سه پسر داش وَقتَ مَستِ بِميرَدِ وصيت كِردِ كه عمو شما در فلونَ شهر زندگی مَكُنَ و سه دختر دَرَدِ. شما بَيَد بِرَ و هر كُدوم از شما با يَكَ از دخترُن عمو خُ ازدواج كُنَ.اما مَدونستَ بَشَ در بين رَ كه به شهر عمو مَشَ نه در قبرستُ كانه و نه در قلعه كانه بِنَمونه. بعد از مرگ پدر پسرُ وَقتَ پُرسه دَری و مراسم اونو تمام شُ تصميم گُرفتن كه بِرَن به شهر عمو تَ وصيت پدر خُر انجام دَن. اونو صُب حركت كردن و شَو اول در مسير رَ به قبرستُ كانه ای رسيدن بِرَدَرُ وَرگُفتن كه هَميجا دَخو شِم پَهلَوُ حسن وَرگُ بابا وصيت كِردَ نبَيد هَ قبرستُ كانه بُمونم. بِرَدَرُ حرف پَهلَوُ حسن رَ گوش نَكِردن و هموجا دَ خو شُدَن. دو بِرَدَر دَ خو شُدَن اما پَهلَوُ حسن دل خُر هَ خو نَمَدا. يَگ موسوم شویَ متوجه شُدِ گربه یَ بومَ و خُر هَ رو بِرَدَرُنی انداخت او تُن وَرخاست و گوشُ و دماغ گربه رَ بُبُری و وَر دسمال خُ بَست. وَقتَ صُب شُ وَ بِرَدَرُنی از خو وَرخاستن هيچه از ماجرای دوشنه هَ اونُ وَرنَگفتِ. اونُ حركت كردن و شویِ دوم وَقتِ خو به قلعه كانه ی رسيدن بِرَدَرُ قصد خو داشتن و پَهلَوُ حسن هر چَ وَرگُ كه به وصيت پدر عمل كُنه توجه نكردن و وَرگُفتن مگر دوشنه كه هَ قبرستُ دَ خو شُدِم اتفاقَ بِفتی كه امشو هَ تو قلعه بِفته و هَموجا دَ خو شُدَن. پَهلَوُ حسن دَ خو نَشُ و منتظر اتفاقَ بُ.وسطُن شَو سگَ بومَ و به بِرَدَرُ حمله كِ پَهلَوُ حسن وَرخاست و گوشُ و دماغ سگ رَ هم بِبُری و وَر دسمال خُ بَست سگ فرار كِ و بِرَ و بعد از مدته سگ دومرتبه بومَ و صدا زَ و وَرگُ كه دَخويه كه بيدار؟ پَهلَوُ حسن وَرگُ همه دَخو پَهلَوُ حسن يَكه بيدار، سگ وَرگُ پَهلَوُ حسن تو كِچه دَخو نَمَشی؟ پَهلَوُ حسن وَرگُ مَ عَدَت دَرُم قبل از خَو يَگ مُشتَ تِلُ مِل وخوردنیَ بُخورم و اُودَخ دَخَو شُم اَگَنه نَمَتونم دَخَو شُم. سگ بِرَ وَ يَگ مُشتَ تِلُ مِل بِیَ تَ بُخوردِ اُ دَخَو شَدِ.سگ خورَكِیُ رَ هَ پَهلَوُ حسن دا و خودی بِرَ و يَك دورَ زَ و بعد از مُدتَ وَرگِش و دويَرَ وَرگُ كه دَخويه كه بيدار؟ پَهلَوُ حسن وَرگُ همه دَخو پَهلَوُ حسن يَكه بيدار،سگ وَرگُ كِچه هنوز بيداری؟ پَهلَوُ حسن وَرگُ بنا به عَدَت بعد از خوردَ مَدَر مَ مَرَفتَ و يَگ چَقيلَ از قنات اَو مَكِردَ و مِيَردَ و مَ بعد از اَو خوردَ دَخَو مَ شُدَيُم. هَمو موقع سگ كه در اصل (بَرزَنگی) يَه بُ و هَر دفعه خُر بَ شكلَ دَرمِيَه بِرفت كه يَگ چَقيل اَويَه بِيارَ. پَهلَوُ حسن از ای فرصت استفَدَه كِرد و بِرَدَرُن خُر بيدار كرد و داستان رَ بِر اينو وَرگُفت بِرَدَرُ بِترسيدَن و از اوجا حركت كردن. بَرزنگی خُر بَ قنات رَسون و هَی چَقيل رَ اَو مَكِرد اما اَو از كُلُن چَقيل مَرِخت بالاخره بَرزَنگی كُفری شُ وَ چَقيل رَ هَ تو قنات اِنداخت و كُفری و شِقوك بَ سَمت قلعه كانه حركت كِرد وَقتَ بَ قلعه كانه رَسيدِ دِگَ صُب شُدَ بُ و ديدِ هيچ كَ هوجا نَيه. هَ بالَی دُويال قلعه شُدِ و ديدِ كِ بِرَدَرُ از قلعه دور شُدَيَن و تند و تند دَرَن مَرَن. بَرزَنگی خَيلَه سريع پُشت سَرینُ حركت كِرد. بِرَدَرُ كه نِگَی دُنبال خُ كِردَن ديدن گَردُ خاكَ بَ اونو نزديك مَشَ اونو فَميدَن كه بَرزَنگی مِيَیَ در هَمی موقع اونو بَ دَريَچَی رسيدن و از دريا رَد شُدَن وَقتَ بَ او طَرَفِ دريا رسيدن. بَرزَنگی كه حالا خُر بَ شكل پيرَه زَنَ كِردَ بُ، بَ كُنار دَريَچه رَسی و صدا زَ ای مَمَ شما از كُجَ و چِطو از اَو رَد شُدَ مَرِم هَرَ خُ بِبَرَ و هَيجا يَكه بِنوزَرَ وَرگويه چِطو مَ بَ او طرف يُم. پَهلَوُحسن وَرگُ ما او سنگ آسيا كه هوجا مَبينی رَ دَ گردن خُ كِردم و هَی طرف اومَدِم. پيرَزن هم سنگ آسيا رَ دَ گردن خُ كِردُ خُر هَ تو اَو انداخت. هَمی كه خُر هَ تو اَو انداختِ هَ زير اَو شُدِ و غرق شُدِ و پَهلَوُ حسن و بِرَدَرُن خُ از دَستی خلاص شُدَن و بعد از ای قضيه بِرَفتَن بَ پيش عمو خُ و وصيت پدر رَ انجام دادن و تَ اَخِر عمر خُ بَ شادی زندگی كِردَن.  

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ساعت ۱۳:۲۴ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 

باسمه تعالی

اوسونه حضرت داوود(ع)

در زمان حضرت داوود(ع)يَگ مرد بو كِ خيله فقير و عيالوار بو. يَگ شو كِ هيچَ بِر خوردن خو نداشتن ، مرد نمدونست كِ حالا چِ كُنَ .يَگ دَفعه ديدِ كِ يَگ گویَ هَ تو خونه ی نُ اومَ. مرد وَرخاستُ اير هَ در كِ، ولی گو وَرگشت بَ تو خونه .ای رفت و اومد گو سَ دو كِ شو يَگ دفعه گو شروع بَ حرف زدَ كِ اُ وَرگُ كِ مَ روزی زن و بچه ون گُشنَی تويم مَر از خونه خو هَ در مَ كُ.مرد وقتَ ای حرفون گو رَ بشنو ، گو رَ بكُشت و یَ غذایَ بِر اهل خونه دُرس كرد. وقتَ مرد گو رَ مَكشت هُمسَیَ ای ايرَ دِی .بعد چَن رو يَكَ از مردم ده دنبال گو خو مَگِشت. مرد هُمسَیَ كِ صدای اورَ بِشنو خور بَ ای رَسون و وَرگو بيخود چَرخ گو خو مَزَنی ، هُمسَیَی ما گو تو رَ سَر بُريدَ. صَحب گو خور بَ خونه مرد فقير رَسون و دی كِ راس وَرگفتَين .پوست گو خورَ هَ تو خونه مرد ديدِ سَرو صدا كرده و وَرگفتِ كِ چِ گو مَرَ بُكُشتَ ای ، مرد فقير وَرگُ گو از تو نَبُدَ و روزی بَچَوُن مَ بُدَی، سَرو صدای نو كِ زياد شو مردم جَم شُدن و وَرگُفتن دعوای شما فَيدَی نَدَرَ بهترِ پيش حضرت داوود(ع) بِرَ و بينَ كِ او چِ حكم مَكُنَ . اونُ پيش حضرت داوود(ع) رفتَن حضرت داوود(ع) هَ مرد فقير وَرگُف تو قبول دَری كِ گو رَ سر بُريدَای مرد فقير وَرگُ قبول دَرُم كِ گو رَ سر بُريدَاُم .اما گو از ای مرد نَبُدَ ، حضرت داوود كِ حرفُن اينُر بِشنو وَرگُف: اِمرو هَمَی شما از ايجا بِرَ وَ صَبا هَمَی مردم هَيجا جَم شَ تَ دَربَرَی ای دو نفر حكم كَنَم. روز بعد مردم جَم شُدَن و هَر يَكا يَگ نظرَ مَدا و پيش بينیَ مَكِ. حضرت داوود حَضِر شُ و هَ صَحَب گو وَرگُف : ای مرد بيا از گو خو بُگذر تو اُقدَر مال دَری كِ ای گو بَ حساب نَميایَ . صَحَب گو شرو بَ داد و بيداد كِ و وَرگُ : ای مردم نِگا كُنَ پيغمبر خدا چِ وَرمَگَ! او وَرمَگَ كِ مَ از گو خو بُگذَرم واز ای چِ حكمَی. حضرت داوود وَرگُ : ای مرد داد و بيداد مَكُ اگر از گو خو موگذشتی پيش مَ يَگ راز پوشيدَی مَداشتی ،ولی حالا كِ از گو خو بِنَمُگذَری بَيَد يَگ چيزَ هَ مردم وَرگويم. حضرت رو وَر مردم كِ و وَرگُف: در حقيقت صَحَب گو هَمی مرد فقيرِ ،و حق بَ حقدار رَسيدَ و اصل داستان اينِ كِ ای مرد فقير پدر ثروتمندَ دَشتَ و ای مردَ كِ ادعا مَكُنَ كِ صَحَب گو هست نوكر او بُدَ ولی يَگ روزَ هَ تو بِيابُ طمع مَكُندِ و ارباب خور مَكُشَد و او رَ هَ كَنار فلان چشمه زير فلان درخ دفن مَكُنَد حالا بِر ای كِ حرفُن مَ بَ شما ثَبت شَ هَرَ هم مَرِم و جِنَزَرَ هَ در مِيارِم. مردم و حضرت داوود بَ جای كِ نِشونی دَدَ بُدِ بِرَفتَن و با كندن زير درخ در كمال تعجب جِنَزَ ظَهر شُ. حضرت رو بِ مرد فقير كِ و وَرگُ: ای مرد قَتل پدر تویِ مَی ای رَ ببخش یَ قصاص كُ. مرد فقير وَرگُ : قَتِل پدر خور قصاص مَكُنم حضرت داوود وَرگُ: تمام اموال كِ از قَتِل بَقی مَمونَ مال تو و بَچَيون ای مردِ. و ای جور شُ كِ جِنَيَتَ بِوسيلَی يَگ گویَ بَر مَلا شُ و بِ خواست خدا حق بَ حقدار رَسی.

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ساعت ۱۳:۳۳ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 

به نام خدا

بكوب ، بكوب ، همان است كه ديده ای.

در زمان حكومت شه عباس روزی شا هَ خدمتكار خو ورگو بيا هَ رَ هم برم هَ تو شر يگ دورَ بزنم . او دو تا از قصر هَ در اومدن تَ ايكه بِ كونار جوی اويی رسيدن و ديدن كِ مردُ هوجا رخ مشوين و در ميون اونو مردی هنگام ضربه زدَ بِ رختو ورمگَ (بكوب ، بكوب همان است كه ديده ای) شه عباس هَ خدمتكارِ خو ورگو كِ وقتَ بَ قصر رسيدم وَ ياد مَ دی كِ دستور دُم ای مرد رَ بيارن بَ قصر كِ بَ ای كار دَ رُم . وقتَ بَ قصر رسيدن شا دستور دا كِ برن او مردِ رخشور رَ بيارن . وقتَ اور بيَردن شا هَ او ورگو خَطِر جَم باش كِ بَ تو كارَ نَدرم فقط مَيم ورگويی بِر چِ خَطِر وقتَ رخَ مَشويی هَ رَ خو ای جملَ رَ تكرار مَكُنی (بكوب ، بكوب همان است كه ديده ای). مرد ورگُ : يگ شو دَ خو ديدم كِ از بِغلِ يگ تپَیَ چشمهون اویِ زيادَ جاريستَ.كِ از هَر چشمَیَ يگ جور او مَريزَ اُ يگ مردَ هَ وسط ای چشمهوُ رَ مَرَ. از او وَرَسيدم كِ ايجا كوجَیِ اُ تو هَيجا چِ كَرَيی؟ او وَرگُ: اينُ چشمَيون روزیِ اَدَميزادِ اُ مَ نِگَبُن اونُيم. مَ از او وَرَسيدم تو كِ هيجايی چشمَی روزی مَ رَم بلدی. ورگفتِ هُ. از او خواهش كردم كِ چشمَی روزی مَر هَ نشون مَ دَدِ. او مَر بَ جَی چشمَی بُر كِ بَ زور هَر سَعتَ يگ چگلَی اویَ از او هَ تَ مَرخ و ورگفتِ ای هم چشمَی روزی تو. حالا مَ از موقَی ای خورَ ديدَيم وقتَ كار مكنم ای جملَ رَ ورمَگم. شا اورَ مرخص كِ، وقتَ شو شُ دستور دا كِ ظرفَ پُر برنج كنن و مرغَ بپزن و اِشكَمی رَ پُر سكیَ طلا كنن و بَ خونَی مرد اوسونَی ما بَرن. وقتَ ظرف غذا رَ هَ او دادَن مرد هَ رهَ خو فكرَ كِ، مَ خو هميشه يَك لُكِ نون خُشكَ مَخورم اگر امشو هم ای غذای پُر زرق و بَرقَ رَ بِنخورم چيزَ از مَ كم نَخَشو، پس بهتر اينِ كِ ای غذای خوشمزه رَ بَ خونَی فلان حجی بِبَرم تَ اونو بخورندِ تَ لباسون خور هَ مَ مَدَدَ بَشن كِ بشويم. بعد از چَن شو شا عباس هَ خدمتكار خُ ورگُ برو و دورادور از اوضاع مرد وَخبر شو. خدمتكار بِرَ و بِر شا خبر بیَ كِ هيچ فرقَ نكردَیِ و هنوز مثل قديمو رخ مشويَدِ. شا عباس شَوَندِش شُ و دستور دا كِ او رَ بيارَن. مرد بومَ شا از او وَرَسی مگر غذایَ كِ فُلونَ شو بِر تو بيَردَن بَ دستِ تو نَرَسی. مرد وَرگُ : چِرَ اما مَ اونُر بِنَخواردم و هَ فُلونَ كَس دادُم تَ او رختُن قُمَشوكِ خور هَ مَ دَ و درومدِ مَ بهتر شَ.

شا دستور دا كِ طلا ها رَ از حجی واستونن و بِ مرد اوسونَی ما ورگفتِ تو راس ورمگی (بكوب ، بكوب همان است كه ديده ای).كِ هَر اَدَمَ بَ هَمو چيزَ كِ خدا مقدر كردَ مَرَسَ.  

  نوشته شده در  دوشنبه سوم آذر ۱۳۹۳ساعت ۷:۲۹ قبل از ظهر  توسط علی اکملی  | 

 

                                        شهید غفار رامین فر(پهنایی زاده)

 

دوم مهر ماه هر سال یادآور شهادت دلیر مردی است که مایه مباهات هر ایرانی و از افتخارات قاینات می­باشد.شهید رامین فر روز بيستم اردیبهشت ماه 1323 ه .ش در روستاي پهنایی  در خانواده ای مذهبی به دنيا آمد .پدرش مرحوم حاج غلامحسین پهنایی زاده آخوند و روحانی روستا بود .این شهید دوران ابتدايي را در دبستان چهار کلاسه روستاي پهنايي گذراند و براي ادامه تحصيل به شهر قائن رفت و در مدرسه راهنمايي اين شهر به تحصيل مشغول شد. بعد از آن همراه اردوي پيشاهنگي  به تهران عازم و در پيشاهنگي پذيرفته شد. از کودکي داراي هوش سرشاري بود. به طوري که در شش سالگي توانست به کمک پدرش در خواندن قرآن مسلط شود. از کودکي عشق زيادي به اهل بيت و امامان معصوم (ع) به خصوص امام حسين (ع) داشت. زماني که پدرش عازم کربلا بود به خاطر علاقه ي زيادي که به اهل بيت و امام حسين (ع) داشت، با اصرار زياد با پدرش عازم کربلا شد. دوران متوسطه را در دبيرستان پهلوي تهران شروع کرد. و بعد از گرفتن ديپلم، در آزمون دانشگاه ثبت نام نمود و در رشته ي خلباني دانشگاه شيراز پذيرفته شد. پس از اتمام دانشگاه براي ادامه تحصيلات عازم آمريکا شد که با اتمام آن به ايران بازگشت وبا مدرك كارشناسي ارشد علوم نظامي در نيروي هوايي به کار مشغول شد.
زمان اقامتش در آمريکا را اين گونه نقل مي کند: «زماني که دوره عالي ويژه آشنايي با جنگنده هاي شکاري خريداري شده از امريکا را در آن کشور مي گذراندم، هر روز قبل از عزيمت به محل کارم، قرآن را تلاوت مي نمودم. بعد از چند روز خانم تقريباً 45 ساله اي که مسيحي بود و در پانسيون ما زندگي مي کرد ، از من پرسيد: اين اشعار و سرودها چيست که مي خوانيد؟ به او گفتم: اين کتاب وحي و معجزه ي پيغمبر خدا و راهنماي بشر مي باشد. در مورد قرآن مجيد صحبت هاي زيادي نمودم، به حدي علاقه مند گرديد که از من درخواست يک جلد قرآن مجيد براي تلاوت، تلفظ و معاني آيات به او بدهم. خواندن قرآن مجيد و درک معاني آن، چنان آن خانم را تحت تاثير قرار داد که اواخر دوره به نزد من آمد و طريقه مشرف شدن به دين اسلام را جويا شد. بعدها فهميدم در مسجد مسلمانان، در نزد امام جماعت مسجد به دين اسلام مشرف گرديده است.
در سال 1354، در سن 30 سالگي ازدواج نمود . ثمره ي اين ازدواج يک دختر مي باشد.
در دوران حکومت ستم شاهي در پايگاه هاي هوايي شيراز و همدان به نشر اسلام و آگاه ساختن خلبانان به وضعيت کشور و مسايلي که فسق و فجور را روز به روز در کشور بيشتر رونق مي داد، اهتمام مي ورزيد. اين عمل را تا آن جا ادامه داد که در سال 1356 در حين توزيع اعلاميه هاي معمار بزرگ انقلاب حضرت امام خميني توسط ساواک در پايگاه هوايي همدان دستگير و بازداشت شد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي مردم ايران و حضور حضرت امام در ايران، اطاعت خود را از امام امت اعلام داشت. شهيد رامين فر در کشف کودتاي نوژه و برملا شدن توطئه و دستگيري عوامل مزدور منافق که، قصد تخريب و از بين بردن انقلاب را داشتند از خود فعاليت هاي چشمگيري نشان داد که، اقدامات و فعاليت هاي وي زبانزد نيروهاي پايگاه بود. با شروع جنگ تحميلي به عنوان خلبان در ماموريت هاي برون مرزي شرکت مي نمود. او فرماندهي واحد هوايي عمل کننده در غرب را، به عهده داشت. در اين زمينه بنا به اظهارات همکارانش رشادت هاي شايان توجهي از خود نشان داد. آخرين ماموريت شهيد غفار رامين فر براي در هم کوبيدن مواضع و استحکامات رژيم بعثي صدام در قلب عراق بود.اما در دوم مهرماه 1359 چه اتفاقی افتاد؟ دوم مهرماه، سالروز پاسخ همه جانبه نیروی هوایی ارتش به حملات رژیم بعث عراق به کشورمان در سال 1359 است که عملیات «کمان 99 یا 140 فروندی» نام گرفت. این عملیات بزرگ‌ترین عملیات هوایی تاریخ تیز پروازان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بوده که عملیاتی موفق بود و باعث اقتدار و برتری نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران برای چند سال در جنگ شد. بلافاصله پس از تجاوز رژیم بعثی صدام در روز 31 شهریورماه 59 ، با دستور فرمانده وقت  نیروی هوایی شهید سرلشکرخلبان جواد فکوری مسئولان عملیات یگان‌ها مشغول برنامه‌ریزی برای اجرای دستور عملیاتی نبرد علیه دشمن شدند. خلبانان و طراحان عملیاتی در هر پایگاه به فرماندهی فراخوانده شدند و تا صبح بر روی برنامه پروازی، نوع مأموریت و مشخص کردن اهدافی که باید هدف قرار بگیرد، کار کردند.کارکنان فنی،آماد و پشتیبانی و ترابری و... یگان‌ها تا صبح با کار طاقت‌فرسا و جهادی،140 فروند هواپیما را به انواع مهمات، راکت، موشک، بمب ام- ‌ک82، بمب‌های MK82/83/84، بمب‌های خوشه‌ای، موشک‌های ماوریک، موشک‌های حرارتی و موشک‌های راداری مجهز و آماده پرواز کردند. در واپسین دقایق 31 شهریور 1359 طرح نبرد ، با رمز «کمان 99» با عبور 140 فروند هواپیمای جنگنده شکاری از مرز آماده و اجرایی شد.اهداف این عملیات پایگاه‌های هوایی،مخازن سوخت و مهمات، پالایشگاه‌ها،آشیانه هواپیماها، پناهگاه‌های تعمیرات و نگهداری هواپیما،باندهای پروازی،رادارهای هدایت‌کننده هواپیماهای جنگی، برج‌های مراقبت و مراکز مخابراتی عراق در مناطق کرکوک، موصل، الرشید، حبانیه، ناصریه، شعیبیه، کوت و المثنی بودند و علت انتخاب این اهداف از بعد تاکتیکی، انجام حملات هوایی علیه این اهداف، دشمن را در ابعاد خدمات پشتیبانی رزمی و آتش پشتیبانی هوایی، دفاع هوایی و اطلاعات و هشدار اولیه در میدان جنگ با موانع زیادی روبرو می‌ساخت و در نهایت می‌توانست به تهاجم عراق در خوزستان پایان داده و حرکت دشمن را متوقف سازد.در این عملیات از جنگنده بمب‌افکن‌های اف-5 و اف-4 برای بمباران و شکاری-رهگیرهای اف-14 برای محافظت از هواپیماها و بوئینگ 747 و بوئینگ 707 برای سوخت‌رسانی و سی-130هرکولس برای جمع‌آوری اطلاعات الکترونیکی برای مشخص کردن محل پایگاه‌های موشکی استفاده شد و در مجموع در این عملیات 200 فروند هواپیما شرکت داشتند و حدود 400 نفر از پرسنل عملیاتی و فنی درگیر مستقیم با این عملیات بودند تا 140 فروند جنگنده با تجهیزات کامل وارد خال عراق شدند. زمان عملیات هم‌زمان با طلوع آفتاب روز دوم مهرماه 1359 شد. چون خورشید از شرق طلوع می‌کرد و جنگنده بمب‌افکن‌های نیروی هوایی از شرق به غرب به سوی اهداف خود پرواز می‌کردند بنابراین در هوای گرگ و میش صبحگاهی و تیغ تیز شعاع آفتاب، کار هدف‌گیری را برای پدافند هوایی عراق که به سوی آفتاب نگاه می‌کردند،مشکل می‌کرد.قبل از ورود به خاک عراق،فانتوم‌ها به دو دسته تقسیم شدند و با کم کردن ارتفاع از مرز گذشتند و وارد خاک عراق شدند. وقتی به بغداد رسیدند، پدافند عراق که از حمله آگاه شده بود، آسمان بغداد را به گلوله گرفته بودند و دودهای ناشی از آن آسمان را پوشانده بود. خلبانان نیروی هوایی به سمت اهداف خود در پایگاه الرشید و فرودگاه بغداد شیرجه رفتند و تمام بمب‌های خود را بر روی اهداف ریختند که در نتیجه آن باند فرودگاه، ساختمان‌های آن و ماشین‌آلاتی که در آن قرار داشت، تقریباً منهدم شد.در همین عملیات بود که هواپيماي سرلشکر خلبان غفار رامین فر(پهنایی زاده)در آسمان بغداد مورد هدف قرار گرفت وديگر او هيچوقت به ايران باز نگشت.نيامدني كه هيچكس نتوانست باور كند.مادر هميشه چشم به راهش و پدر مقاوم و صبورش و تنها خواهر داغدارش نيز پس از سالها انتظار در حالی که همیشه چشم به راه برگشتنش بودند به او ملحق شدند و همسر و تنها فرزند و يادگار او در امريكا زندگي مي­كنند . بعد از سالها انتظار فقط روح بزرگ او درپهنايي تشييع شده و مقبره­اي جهت يادبود آن عزيز سفر كرده به ملكوت در گلزار شهداي روستاي پهنايي ساخته شده .  این شهید عزیز از اولین شهیدانی  بود که در اولین روزهای دفاع مقدس جان خود را تقدیم عزت و شرف ایران عزیز کرد .یادش گرامی  .

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۳ساعت ۱۵:۴۹ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 
اولین برف زمستانی در ۱۷دیماه ۹۲ پهنایی را سفید پوش کرده وباعث خوشحالی مردم شد.

  نوشته شده در  جمعه بیستم دی ۱۳۹۲ساعت ۲۱:۴۰ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 
  نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ساعت ۱۳:۱۳ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 
  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت ۱۳:۱۲ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 
با پایان مسابقات جام رمضان در شهرستان قاینات تیمهای فوتسال روستای پهنایی با درخشش خیره کننده مقامهای اول تا سوم را در مقطع سنی بزرگسالان بدست آوردند.

تیم قهرمان:تیم املاک تخت جمشید پهنایی با سرپرستی علی یحیی زاده و بازی. آقایان علی وحسن زارعپور/صادق زابلستانی/حسین طیب/مهدی شاهدی/حسین سنجری/محمد علیپور/محمد رضا اسدالهی/یوسف غلامزاده/

تیم نایب قهرمان:تیم امید پهنایی با سرپرستی مرتضی سرابی و بازی آقایان.علی و مهدی طلایی/علی سروش/ امیر سنجری/یاوری/آشوری/اشتری/علیپور/قربانی

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۲ساعت ۱۶:۷ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 
آفتابگردان در پهنایی بصورت محدود کشت شده و مصرف تخمه آن بصورت آجیل طرفداران زیادی دارد.

.

  نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۲ساعت ۲:۱۱ قبل از ظهر  توسط علی اکملی  | 
با پایان شمارش آرای انتخابات شوراها در روستای پهنایی آقایان:

۱.احمد موحد

۲.غلامعلی یاوری

۳.عباس قربانپور

۴.مختار فروتن

۵.محمد شاهین

بعنوان اعضای شورای اسلامی روستای پهنایی برای ۴ سال انتخاب شدند که برای همه این عزیران آرزوی توفیق و سربلندی دارم. ضمنا آقایان :غلام اشتری و صالح حسینی نیز اعضای علی البدل شورا انتخاب شدند

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۲ساعت ۱۳:۱۸ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 
  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت ۱۳:۹ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 
با شروع فصل بهار  کشاورزان سختکوش روستای پهنایی با استفاده از بیل و تیلرهای دستی اقدام به کولیدن باغات میوه و زرشک خود میکنند.
  نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت ۱۰:۴۰ قبل از ظهر  توسط علی اکملی  | 
امروز ۲۹ اسفند ماه ۹۱ بود و فردا ۳۰ اسفند ماه در بعد از ظهر سال ۱۳۹۲آغاز میشود . نوروز و بهاری که طبیعت زودتر از ما به استقبالش رفته .نوروزی که بهانه ای است هر چند کوتاه برای ما تا کنار هم بودن .دید و بازدید و دیده بوسی کردن های هر چند زورکی را رونق میدهد.اما آیا میشود واقعا مثل طبیعت نو شد. تغییر کرد. عوض شد و کهنگی ها را دور ریخت. آیا ...

آرزوی نو شدن برای همه همشهریان عزیزم دارم

                                                                                  سال نو مبارک

  نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۱ساعت ۰:۰ قبل از ظهر  توسط علی اکملی  | 
روزهای پایانی بهمن ماه شاهد دومین برف زمستانی بودیم که تمام مردم را خوشحال کرد.۲۶ و۲۷ بهمن ماه برف دوباره چهره طبیعت را عوض کرد.
  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۹:۱۸ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 
روزهای پایانی بهمن ماه شاهد دومین برف زمستانی بودیم که تمام مردم را خوشحال کرد.۲۶ و۲۷ بهمن ماه برف دوباره چهره طبیعت را عوض کرد.
  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۱ساعت ۱۹:۱۸ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 
گوشه ای از تظاهرات ۲۲ بهمن ۱۳۹۱در پهنایی به روایت تصویر.
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۱ساعت ۷:۴۶ قبل از ظهر  توسط علی اکملی  | 
در پهنایی مراسم کف زنی زینت بخش شبهای بلند زمستان است.

  نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۱ساعت ۲۰:۷ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 
از دیروز و دیشب بارش اولین برف زمستان ۹۱در روستای ما خوشحالی کشاورزان و دامداران را به دنبال داشت.

 

 

 

 

  نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۱ساعت ۲۱:۴۴ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 
  نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۳:۲۶ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 
محرم سال ۱۴۳۴ هجری قمری مصادف شده با آذر ماه ۱۳۹۱ خورشیدی وبا اینکه هوا سرد است ولی پیر و جوان ارادت خود را به سرور و سالار شهیدان ابراز می کنند.این گوشه ای است از عزاداری مردم پهنایی در چهارم آذر ماه مصادف با تاسوعای حسینی.

 

  نوشته شده در  شنبه چهارم آذر ۱۳۹۱ساعت ۱۳:۱۳ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۱ساعت ۷:۲۲ قبل از ظهر  توسط علی اکملی  | 
  نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان ۱۳۹۱ساعت ۷:۱۹ قبل از ظهر  توسط علی اکملی  | 

  نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۱ساعت ۲۱:۵۷ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 
درحالی که با شروع فصل پاییز  طبیعت در حال آماده شدن برای خواب زمستانی شده این درخت زردآلو را ببینید که تازه بیدار شده و شکوفه داده است.

  نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۴:۶ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 
  نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۱ساعت ۱۳:۵۲ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 
  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت ۱۳:۱۹ بعد از ظهر  توسط علی اکملی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM